آدم و حوا | رمان عاشقانه – ( پارت اول )

رمان شهریور ۱۳, ۱۳۹۸ شهریور ۱۳, ۱۳۹۸



رمان عاشقانه | آدم و حوا _ ( پارت اول )

رمان عاشقانه | آدم و حوا خدایا به امید خودت کمک کن تو این راه سردرگمی و پر گیرو دار بتونم سربلند بیام بیرون…

خدایا تو خودت میدونی چی به من میگذره و چه حالی دارم خودت میدونی چی خلق کردی و چرا خلق کردی ولی آخه یه ذره هم به ما فکر میکردی!! حالا من با این وضع چکارکنم؟!!!

آدم و حوا  | ساویس

فکر کنم ساعت ۱۰:۳۰ بود. آروم از جام بلند شدم رفتم سمت حیاط سرمو که بلند کردم بچه هارو دیدم با قدم های آروم رفتم سمتشون داشتن بازی میکردن, نزدیک که شدم حواسشون بهم جمع شد یکم نگاه کردن باز برگشتن به حالت قبلشون. وقتی رسیدم همونطوری بی صدا و آروم وایساده بودم که رامک برگشت سمتم اون دوتای دیگه هم اونور بودن تقریبا میشد گفت که باهام قهرن و کاری باهام ندارن با صدای رامک برگشتم سمتش گفتم: چیزی گفتی!!

با غم نگاه میکرد گفت: حواست کجاس ساویس؟! گفتم: هیچی تو چشماش نگاه نمیکردم چون میدونستم تو اطرافیانم بهتر از هرکسی منو میشناخت و نمیشد بهش دروغ گفت.          

بازم سوالشو تکرار کرد میگم چته؟! بی تاب شدم باز یادم افتاده بود من تازه ذهنمو خالی کرده بودم و همه ی تلاشم به باد رفته بود … تو چند ثانیه دوباره مغزم پر شد, چشمام سوخت و بازم تب کردم نمیدونم این چندمین باری بود که تب میکردم ولی حس میکردم شدت این یکی خیلی بیشتر از قبلیاس با تکونای دستی, دست از فکر کردن برداشتم.


همراه اینستاگرام آی کمد باشید


آروم گفتم نمیدونم چیشد!! نمیدونم چرا اینجوری کرد!! آخه مگه من آدم نبودم!! نمیدونم کجا گیر داشت که اینطوری گیرشو باز کرد؟! ولی اینو میدونم من کار بدی نکردم در سکوت نگاهم میکرد دستاشو از هم باز کرد رفتم بغلش سرمو گذاشتم رو شونش گفتم درست میشه نه؟! چیزی نگفت فقط آروم کمرمو مالید ازش فاصله گرفتم رفتیم سمت تاب گوشه حیاط, نشست منم سعی کردم با متانت کنارش قرار بگیرم. وقتی یکم خودمو بهش نزدیک کردم گفتم: چشمام میسوزه! گفت: احمقی, پوزخندی گوشه ی لبم جا خشک کرد.

حس خستگی تمام وجودمو گرفته بود. انگار صد سالی میشد که نخوابیدم, کرختی بدنم هم برام شیرین بود هم تلخ همینطور که داشتم خودمو کنکاش میکردم پلک هام آروم رو هم قرار گرفتن میخواستم جداشون کنم ولی یه جوری همدیگرو بغل کرده بودن که دل هرکسی به حالشون میسوخت یه لحظه یاد آدم و حوا افتادم عاشقای افسانه ای بعضی وقتها هم دلم برای اون ها بود که میسوخت…

 

آدم و حوا

رمان عاشقانه

 

آرامش

آروم دستمو بلند کردم گذاشتم رو دستش و یه فشار خفیف بهش وارد کردم اونم همین کارو کرد تو همون حال هم خیلی نرم سرمو گذاشتم رو شونش حس خوبی بهم دست داد باز هم مثل همیشه آرامش مخصوص به خودشو بهم هدیه کرد, یه لبخند کم جون نشوندم رو لبام و با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم: قصه میگی برام؟! چند ثانیه طول کشید و هیچی نگفت بعد با اون صدایی که چند وقتی میشد برام حکم لالایی پیدا کرده بود شروع کرد…….

یکی بود یکی نبود گفتم: صبر کن چرا اون یکی هیچوقت نیست؟! یه نفس عمیق کشید و گفت: نمیدونم

گفتم: یعنی دلش تنگ نمیشه؟! گفت بزار بگم شاید اومد ساکت شدم که ادامه داد دختری بود افسانه ای موهای بلند و طلایی ابروهای کمونی قدوبالای رعنا وسطش گفتم: قدوبالای تو رعنارو بنازم کلافه شد گفت: میزاری یا نه؟!

گفتم: اجازه داری…

قسمت دوم رمان عاشقانه آدم و حوا.

مجله اینستاگرامی آی کمد همین الان لباس خودتو از اینجا آگهی کن!

ارسال نظر

آخرین مطالب

انتخاب مکان برای جستجوی دقیق تر