رمان عاشقانه آدم و حوا (پارت پایانی)

رمان مهر ۱۰, ۱۳۹۸ مهر ۱۰, ۱۳۹۸



رمان عاشقانه آدم و حوا (پارت پایانی)

قسمت پایانی رمان عاشقانه آدم و حوا را تقدیم شما همراهان گرامی آی کمد می کنیم:

یکم بعد گذاشتَتَم زمین که سریع دستش رو گرفتم دوییدم سمت خونه به غر زدناش هم توجهی نمیکردم وقتی رسیدیم در رو با شدت هل دادم که با صدای جیغ و دست مواجه شدم. شوکه به صحنه ی رو به روم نگاه میکردم کل خونه با بادکنک های قرمز و سفید که شکل قلب داشتن تزئین شده بود و کاغذ هایی که مثل ریسه به هم چسبیده بودن و روشون نوشته بود پیوندتان مبارک نمیدونستم از ذوق زیاد چکار کنم!! برگشتم سمت سپنتا داشت با لبخند نگاهم میکرد. گفتم: اینا همش کاره خودته؟!

سری به نشونه مثبت نشون داد رو پنجه پام بلند شدم و محکم صورتشو بوس کردم که صداش تو سالن پیچید همه داشتن میخندیدن یهو ارتان با صدای بلندی گفت: بابا اینجا خانواده وایساده زشته این کارا برای خلوته ها…


همراه اینستاگرام آی کمد باشید


یهو حس کردم صورتم داغ شد ولی با پررویی گفتم: شمارو هم میبینم و بعد با چشم و ابرو اشاره ای به آندیا کردم که درست کنارش وایساده بود با این حرکتم سریع خودشو به اون راه زد و چیزی نگفت با لبخند به صورت سپنتا نگاه میکردم که دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت: معذرت میخوام بابت این مدتی که اذیت شدی ولی لازم بود دلخور بهش نگاه کردم و میخواستم ازش رو بگیرم که در ادامه ی حرف گفت: قهر کردن نداریما بعدا برات توضیح میدم، در این لحظه سرکار خانم ساویس اشراقی به بنده اجازه همسری میدهید؟! از لحنش خندم گرفته بود مثل خودش گفتم: در این هنگام جناب آقای سپنتا سپه وند به شما اجازه ی همسری میدهم…

آدم و حوا

رمان عاشقانه آدم و حوا

صدای جمع دوباره بلند شد و سیل تبریک هایی بود که سمتمون روونه شد. تبریک ها که تموم شد با یه ببخشید کوتاه به سمت اتاق رفتم تا به سر و وضعم برسم سریع پریدم تو حموم یه دوش گرفتم و اومدم بیرون، به سمت کمدم رفتم تا یه لباس مناسب پیدا کنم که صدای در اومد بدون اینکه برگردم گفتم: بفرمایید صدای باز و بسته شدن در رو شنیدم ولی بازم برنگشتم و تو همون حالت گفتم: تورو خدا کمک نمیدونم چی بپوشم!!

 

صدایی از کسی نیومد یه لحظه ترسیدم نمیدونم چرا ولی حس بدی داشتم آروم برگشتم چشمامو تو کل اتاق چرخوندم که کسی رو ندیدم تعجب کردم یه کاور لباس رو صندلی میز تحریرم بود. وقتی من اومدم نبود شایدم بود و من دقت نکردم ولی سوال اینجا بود کی الان اومد تو اتاق و رفت که من نفهمیدم به آیینه اتاقم نگاه کردم که روش یه استیکر چشمک کشیده شده بود اخمام رفت تو هم شوخی مسخره ای بود.

همون موقع در باز شد و سپنتا اومد تو و گفت هنوز حاضر نیستی که گفتم: چرا چرا تو برو الان میام. تا رفت بیرون سریع حاضر شدم و لباس توی کاور رو در آوردم و پوشیدم خیلی قشنگ بود لباس سفید و آبی آسمونی که بلندیش تا رو زمین میکشید و آستین های بلندی داشت تو تن خیلی قشنگ بود و البته خیلی هم ساده. موهامم باز دورم ریخته شده بود و حالت نمی که داشت حالت خوبی بهش داده بود و البته آرایش ماتی که رو صورتم بود همش یه جذابیت خاصی رو ایجاد کرده بودن.. رفتم پایین و با صدای ِکل، هو، دست و سوتی که میزدن کاملا روح و روانم رو َجلا دادن.

آدم و حوا

رمان عاشقانه آدم و حوا


قسمت دوم رمان آدم و حوا


رفتم سمت جایگاه عروس داماد که وسط راه سپنتا اومد کنارم و باهم به اون سمت رفتیم تو جایگاه قرار گرفتیم. همون موقع مامان سپنتا اومد سمتمون گفت: بچه ها بلند شید آماده بشید مراسم شروع بشه، باشه ای گفتیم و بلند شدیم با صدای مامان سپنتا حواس ها به سمت ما جمع شد رو به روی هم قرار گرفتیم و دست های هم دیگرو گرفتیم. قرار بود مراسممون آریایی باشه با صدای پیمان بان که پیمان نامه رو میخوند حواسم رو بهش جمع کردم بعد از جواب دادن نوبت سپنتا بود که بعد از پیمان بان تکرار کنه:

به نام نامی یزدان

تو را من برگزیدم از میان این همه خوبان

برای زیستن با تو ، میان این همه گواهان

بر لب آرم این سخن با تو ، وفادار خواهم ماند

در هر لحظه ، در هر جا ، پذیرا می شوی آیا ؟

با لبخند نگاهی بهش انداختم و منم تکرار کردم

به نام نامی یزدان

پذیرا می شوم ، مهر تو را از جان ، هم اکنون

باز می گویم میان انجمن با تو، وفادار تو خواهم ماند

در هر لحظه ، در هر جا !

با یه سری چیز های دیگه ما زن و شوهر اعلام شدیم و اونموقع بود که چشمم به آدم های ناشناس جمع افتاد یه زن و مرد خیلی شبیه شخصیت های داستان رامک بودن همون موقع با چیزی که دیدم از ترس قش کردم… یه هاله ی سیاه دورشون بود.

قسمت پایانی رمان عاشقانه آدم و حوا…


مجله اینستاگرامی آی کمد همین الان لباس خودتو از اینجا آگهی کن!

ارسال نظر

آخرین مطالب

انتخاب مکان برای جستجوی دقیق تر