امشب چی بپوشم؟ (قسمت سوم) | داستان کوتاه

دسته‌بندی نشده شهریور ۱۸, ۱۳۹۸ شهریور ۱۸, ۱۳۹۸


داستان کوتاه و دلنشین امشب چی بپوشم؟ ( قسمت سوم )

داستان کوتاه امشب چی بپوشم؟ : سلام همراه شما عزیزان هستیم با قسمت سوم این داستان …

نگم براتون که حال سهیلا بعد از بد بیاری های پشت سر هم چقدر خراب بود. انگار انرژیش از ۱۰۰ به ۰ رسیده بود.
ولی بهاره که مثل همیشه میدونست چجوری میتونه کنترل حال همرو دستش بگیره، دست سهیلارو گرفت و بردش سمت اتاق. ماها که تو حال نشسته بودیم زیرزیرکی به هم نگاه میکردیم و زیر لب میخندیدیم. حدود یه ربع طول کشید تا بهاره و سهیلا از اتاق اومدن بیرون؛ اما وقتی اومدن هممون حیرت زده شدیم. چشمای یاسی اونقد گرد شده بود که احساس میکردم نخای لیفت ابروهاش هر لحظه ممکنه مثل دکمه های پیراهنی که تن یه آدمِ شکم گندس، بپره بیرون. منم تو نهایت شگفت زدگی بودم ولی تمام قوامو جمع کرده بودم که واکنشی نشون ندم.


قسمت دوم داستان امشب چی بپوشم؟


 

امشب چی بپوشم؟

داستان کوتاه

لباسی که سهیلا به انتخاب بهاره تنش کرده بود، اونقدر بهش اومده بود که مطمعنم قبل از این هیچکس تا به حال انقدر آراسته ندیده بودش.
بهاره سکوت جمع رو شکست و گفت:”این لباس حسابی واسه من تنگه، ولی ماشالله سهیلا جون انقدر هیکلشو متناسب نگه داشته که کاملا لباس فیت تنشه”
درست هم میگفت. تک تک چینای دامن و پفای روی سر شونه اون پیراهن انگار دقیقا روی بهترین جای ممکن قرار گرفته بودن. دور کمر لباس دقیقا روی کمر سهیلا بود و برجستگی های بدنشو دو چندان زیبا تر جلوه میداد بدون اینکه ذره ای تنگ یا گشاد باشه،پارچه ابریشمی لباس فقط لمس مختصری با بدنش داشت. آستینا جوری دور مچ دستش جا گرفته بودن انگار خیاط اول دور مچ سهیلارو اندازه گرفته بود، بعد جای دکمه های سر آستینشو دوخته بود.برق رضایت و خوشحالی تو چشمای سهیلا به شکل محسوسی دیده میشد. بهاره دقیقا نقش فرشته مهربونو برای سهیلا که مثل سیندرلا لباسش پاره شده بود رو ایفا کرد. اون لباس کلاسیک ماکسی قرمز ، جادویی بود که بهاره واسه سهیلا انجام داد.
سهیلا با نهایت کرشمه و لوندی اومد تو جمع و پیشمون نشست. بعد از پوشونده شدن النگوهاش توسط آستینای اون پیراهن قرمز، دیگه اثری از تکبر و خوخواهی تو چشمای سهیلا دیده نمیشد. از اون لحظه هر کدوم از فینگر فودایی که بر میداشت بخوره با کمال احتیاط میخورد که مبدا ذره ای از غذا روی پیراهن ابریشمیِ جادوییش بریزه.


همراه اینستاگرام آی کمد باشید


نیلوفر که از زیبایی بی اندازه سهیلا داشت اذیت میشد تصمیم گرفت توی جمع خودی نشون بده و حضورشو به عنوان یه آدم متعهد به ورزش و فیتنس اعلام کنه، رو کرد به سهیلا و گفت:”عزیزم مگه باشگاه میری؟ امروز از دفعه قبل خیلی رو فرم تری! تو دوره ای که خونه یاسی بود خیلی خیلی اضافه وزن داشتی!”
سهیلا با نهایت آرامش و متانت گفت:”آره! زمانی که از باشگاهی که تو معرفی کردی اومدم بیرون، خیلی از ورزش فاصله گرفتم؛ ولی تازگیا مربی جدیدم خیلی بهم انگیزه میده!”
یاسی که فکر میکرد از همه جمع خوش هیکل تره، سعی کرد با تحقیر کاری که بقیه میکنن خودشو برتر نشون بده و گفت:”چرا خودتونو اذیت میکنین! میتونین با پیکر تراشی تو یه جلسه همون چیزی که عاشقشینو از هیکلتون بسازین، بدون یه قطره عرق ریختن!”
بهاره که حوصله یک دردسر دیگرو نداشت گفت:”یه امشب هیکل و کالری و تناسب اندامو بیخیال شین! بیاین سر میز شام، مطمعنم فکر رژیمو و ورزش از سرتون میپره!”

قسمت چهارم داستان امشب چی بپوشم؟ 

 

ارغوان رفیعی پور
داستان نویس رسمی آی کمد

 


مجله اینستاگرامی آی کمد همین الان لباس خودتو از اینجا آگهی کن!

ارسال نظر

آخرین مطالب

انتخاب مکان برای جستجوی دقیق تر