رمان عاشقانه | آدم و حوا _ ( پارت دوم )

رمان شهریور ۲۷, ۱۳۹۸ شهریور ۲۷, ۱۳۹۸



رمان آدم و حوا _ ( پارت دوم )

رمان عاشقانه | آدم و حوا  زندگی را با تو می خواهم, خنده های دلنشین را بر لبان تو می خواهم

بی تو هرگز با کسی از عشق, امید, آرزو, امروز و فردا نخواهم گفت.

زندگی را با تو می خواهم: زندگی بی تو سراسر درد و اندوه است.

زندگی را با تو می خواهم: با تو می خندم, با تو می گریم.

آه روزی نیز در آغوش گرم تو! با تو می میرم.


داشتم میگفتم: قد و بالای رعنا و اندامی بسیار ظریف جوری که هر لحظه امکان می دادی اگر فقط یکم فشارش بدی در هم خرد میشه و فقط خاکستر ازش میمونه.

دخترک تو جای دور افتاده ای از این دنیای درندشت زندگی می کرد و تا حالا به جز خودش چشمش به هیچ انسانی نیفتاده بود. یه روز که تو باغ میدویید و برای خودش شعر میخوند پسری رو دید چشم و ابرو مشکی و موهای نسبتا پرپشت به رنگ قیر, هیکلی ورزیده و درشت که روی تخته سنگی نشسته بود و اطراف رو نگاه می کرد.

دخترک با چشم هایی که تا آخرین حد ممکن درشت شده بود در حال بررسی و برانداز کردن پسر بود. آخه اولین باری بود که کسی رو اونجا میدید یه لحظه فکر کرد نکنه میخواد بلایی سرم بیاره اومد پا به فرار بذاره که خودش جواب خودش رو داد و گفت: اگر بخواد همیشه اینجا بمونه که من نمیتونم همش در حال فرار باشم بهتره اول ببینم کیه؟!


قسمت اول رمان آدم و حوا


رمان آدم و حوا

رمان عاشقانه

 

با قدم های کوچیک و آروم حرکت کرد سمتی که پسر نشسته بود بهش که رسید گلوشو صاف کرد و گفت: ببخشید!! جوابی نشنید باز گفت: ببخشید آقا!!

پسرک سرشو بلند کرد و با اخم گفت: چیو؟! دخترک گفت: چیز خاصی رو نگفتم فقط می خواستم اعلام حضور کنم و بپرسم شما؟!

پسرک جا خورد و با تعجب گفت: شما؟!

دخترک گفت: حوا و شخص شما؟؟!

پسرک گفت: آدم!!

شاید اون روز اولین جرقه آشنایی اون دو نفر بود شایدم یه مدت طولانی بعد از اون ولی هرچی که بود باعث شده بود دریچه ی قلبشون رو, به روی هم باز کنن. همینطوری که روزاشون رو با خوبی و خوشی و کنار هم سپری میکردن یه پیغامی از طرف شخصی که اونارو خلق کرده دریافت کردن مبنی بر این که اون دوتا ماله همن و بقیه خلق شونده ها باید به آدم سجده کنن با پخش شدن این خبر یکی از همون فرشته ها احساس کرد دیگه فرصتی برای بدست آوردن معشوقش که حوا بود نداره به جز اینکه سر پیچی کنه و سجده نکنه به اون کسی که قرار بود مالک همیشگی معشوقش بشه….

همیشه تو هر وقت و زمانی شاهد عاشقانه های اون دوتا بود ولی هربار که می خواست پا پیش بذاره با خودش فکر میکرد اگر برم و بگه نه چی؟! اگر کوچیکم کنه چی؟! و با خیلی فکر و سوال های دیگه منصرف میشد و از اونجا فاصله میگرفت ولی الان دیگه پشیمون بود و تصمیم قطعی برای به دست آوردنش کرده بود.


همراه اینستاگرام آی کمد باشید


رمان آدم و حوا

رمان عاشقانه

بالاخره لحظه ای که قرار بود جمع بشن تا به خلقت برتر سجده کنن رسیده بود, همه سجده کردن جز شیطانی که می خواست اینطوری اعتراضش رو نشون بده ولی هیچکس متوجه حرف دل اون نشد و متوجه نشدن که چرا مخالفت کرد!!

هرکاری که کردن شیطان راضی به سجده نشد و خودش رو برتر اعلام می کرد و در آخر به خاطر عشقی که دچارش شده بود از دستور سرپیچی کرد و از فرشته ها جدا شد و قسم خورد که بچه ی آدم رو به گناه وادار کنه…

صداشو شنیدم که گفت: بیداری؟؟! گفتم: آره گفت یه لحظه چشماتو باز کن! گفتم: خوابم میاد ولم کن

گفت: میگم باز کن. چشمامو باز کردم چیزی که رو به روم بود غیر قابل باور بود انقد شوکه شده بودم حتی نمیتونستم دهنمو باز کنم حرف بزنم. به زور لبامو از هم جدا کردم و گفتم: تو اینجا چیکار میکنی؟؟!!

اونم خونسرد گفت: مگه خودت نگفتی چرا همیشه اون یکی نیست؟؟ مگه نگفتی دلش تنگ نمیشه؟؟ فقط سرمو تکون دادم

گفت: خب منم دلم تنگ شده که اومدم دیگه, ته دلم خوشحال بودم از این که اومده و الان رو به روم بود. دیدم که دستاشو باز کرد سریع از جام بلند شدم و دوییدم سمتش بلندم کرد و دور خودم و خودش می چرخوندم بعد وایساد بلند بلند و سرخوش میخندیدم و میگفتم دوست دارم……

قسمت سوم رمان عاشقانه آدم و حوا. هنوز کامل نشده و ادامه آن در روز های آینده منتشر خواهد شد باتشکر از همراهی شما 🙂


مجله اینستاگرامی آی کمد همین الان لباس خودتو از اینجا آگهی کن!

ارسال نظر

آخرین مطالب

انتخاب مکان برای جستجوی دقیق تر